تبليغاتX
JavaScript Codes عاشق تنها
رزا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 6:24 بعد از ظهر
  به قلم: رز عاشق 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

از داغ حسین اشک نم نم داریم

در خانه سینه تا ابد غم داریم

پیراهن وشال مشکی اماده کنید

یک روز دگر تا به محرم داریم

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 3:56 قبل از ظهر
  به قلم: رز عاشق  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او نمی داند

نگاهش می کنم بلکه شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند

بر روی ماه نوشتم که او را دوست می دارم

ولی ناگه زابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را پوشانید

پس چگونه گویم که او را

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 0:18 قبل از ظهر
  به قلم: رز عاشق  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

              

هنوز میشنوم صدای بهترین بنده خدا را از کنار

برکه خم که وصی خود را به عالمیان معرفی می کند

تا مردم راهنمای خود را بشناسند و به او مراجعه کنند

     

                                   

                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 2:5 قبل از ظهر
  به قلم: رز عاشق  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

زندگى احساس است!

زندگى شادكامى است!

زندگى خوشحالى كردن است!

زندگى عاشق بودن است!

زندگى نگهدارى است!

زندگى ايمان است!

زندگى آزادى است!

زندگى صلح و آرامش است!

زندگى خلقت است!

زندگى خيال پردازى است!

زندگى هنر است!

زندگى يك رؤيا است!

زندگى افسانه پرى است!

زندگى يك راز است!

زندگى دلشاد كردن است!

زندگى شكوه و جلال است!

زندگى طبيعت است!

اين طور نيست؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 1:53 قبل از ظهر
  به قلم: رز عاشق  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

سلام به همه دوستای گلم

خواهشان برام دعا کنید  تا به چیزی که میخوام برسم

یه حمد برام بخونین

ممنون از همه

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 3:13 قبل از ظهر
  به قلم: رز عاشق 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                      

 ليلی گفت: موهايم مشکی است، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های دل من است

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گيسوی ليلی را ببينی؟

مجنون دست کشيد به شاخه های آشفته ی بيد و گفت: نه نمی خواهم، گيسوی مواج ليلی را

نمی خواهم. دلم را هم

ليلی گفت: چشم هايم جام شيشه ای عسل است،شيرين، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببينی؟ شيرينی ليلی را؟

مجنون چشم هايش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

ليلی گفت: لبخندم خرمای رسيده ی نخلستان است . خرما طعم تنهايی ات را عوض می کند

نمی خواهی خرما بچينی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم

ليلی گفت : دست هايم پل است . پلی که مرا به تو می رساند. بيا و از اين پل بگذر

مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام.آنکه می پرد ديگر به پل نيازی ندارد

ليلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده. اين اسب را با خودت می بری؟

مجنون هيچ نگفت. ليلی که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛تنها شيهه اسبی بود و رد پايی بر شن

ليلی دست بر سينه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد

اسب سرکش اما در سينه ی ليلی نبود

                      

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 2:42 قبل از ظهر
  به قلم: رز عاشق  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری